آقا پارسا

کلی خبر جدید!

سلام، خوبین؟

 من بعد از مدتها اومدم. اینقدر زمان گذشته که خیلی چیزها رو یادم نمیاد، ولی سعی میکنم تا جایی که یادم میاد رو براتون بگم. مهمترین چیز اینه که آقا جون و مامان جون واسه عید غدیر برام یه ماشین شارژی-کنترلی خیلی خوشگل خریدن که سواری باهاش خیلی کیف دارههورا.

 هم کنترلیه و هم میشه پدال گازش رو فشار بدی و حرکت کنی، من خودم بلدم پدال رو فشار بدم واسه حرکتاز خود راضی، فقط پاهام به زور میرسه بهش!نیشخند از وقتی هم که یارانه ها آزاد شده با کمبود بنزین! و صرفه جویی در مصرف برق! گاهی وقتها خودم ماشینمو هل میدم تا راه برهاوه، اینم عکسهاش:

 

من الآن 12 تا دندون دارم، 2 تا دندون آسیای پایینم نیمه اول آذر دراومدن و 2 تای بالایی نیمه اول دی ماه.خجالت

راستی توی نماز خوندن حرفه ای شدم، قبلا فقط بلد بودم وضو بگیرم و سجده برم، ولی الآن ا... اکبر و رکوع و قنوت هم بلدم.از خود راضی تازه وقتی هم که می ایستم واسه نماز، لبهامو یواش یواش تکون میدم یعنی دارم ذکر میگم.نیشخند همه واسه نماز خوندنم کلی ذوق میکنن.بغل

حرف زدنم هم دیگه خیلی خوب شده، اغلب کلماتی رو که میشنوم تکرار میکنم(البته با تلفظ های مخصوص خودم که مامانی چندتاییشو در پایین مینویسه). حرف زدن خیلی خوبه، یه احساس خیلی خوب.قلب

"ماما،بابا،دایی،عمه،عمو،بیا و بده" رو درست میگم و بعضی دیگه:

آقا جون : گاگا (gaa gaa)

اکبر: ابر(abar)

چای : دا (daa)

مسجد : مند(maned)

تاب : داب(daab)

ماشین : مایین(maaeen)

نرو : ننو(nano)

پا شو(بلند شو): با دو(baa do)

زنگ در : دنگ دونگ(dang doong)

زن دایی : دن دا(dan daa)

سیب : دیب(deeb)

جوراب : دورا(dooraa)

کیف : دی(dee)

خوبی : بی(bee)

و خیلی چیزای دیگه که الآن مامانی یادش نمیادافسوسو

هر وقت موبایل یا تلفن زنگ میزنه، من میدوم طرفش و وقتی که گوشیو بهم بدن زودی میگم "الو". مامانی عاشق الو گفتن منه!قلب

جدیدا مامانی خیلی منو بوس میکنه و محکم فشارم میده توی بغلش، آخه میگه من هر روز بامزه تر از روز قبل میشم!!!ماچ

وقتی شبها خیلی خسته ام و میخوام به مامانی بگم که بریم بخوابیم، میگم: "ماما لالا"خواب

چند روز پیش هم واکسن 18 ماهگی رو زدم، خیلی بد بودناراحت. 24 ساعت از شدت پا درد نتونستم راه برم. ولی حالا دیگه خوب شدم و مامانی میگه تا 6 سالگی دیگه واکسنی ندارم، خیلی خوشحالم.لبخند

راستی از یک ماه پیش قهر کردن هم یاد گرفتم، البته از خودم به صورت غریزی. تا یکی بهم بگه بالای چشمت ابرو و یا چیزی که میخوام رو بهم ندن، منم زودی راه میافتم و میرم به یه سمت دیگه با ناراحتی، یعنی که قهر کردم و میافتم گریه!ناراحت

یه خبر دیگه اینه که 3-4 ماهی میشه که دیگه توی صندلی غذام و سر میز میشینم، همچنین دیگه یاد گرفتم که خودم قاشق غذا رو توی دهنم ببرم(البته هنوز درصد خطا زیاده). و بیشتر از همه عاشق خوردن ماست هستمخوشمزه، اینم عکسهاش:

 

راستی یادم رفت بهتون بگم که اوایل آذر ماه رفتم همدان و یکی از دندونای بالاییم رو پر کردم، آخه پوسیدگی شدید داشت!تعجب

مامانی همینجا از خاله سارا جونم خیلی خیلی تشکر میکنه که بهمون کمک کرد و در حین انجام این کار بجای مامانی پیش من موندقلبماچ. خدا نصیبتون نکنه که خیلی بد بود!!!نگران

یه خبر بامزه هم اینه که من وقتی آهنگهای شاد میشنوم شروع میکنم به انجام حرکات موزونچشمک و وقتی که آهنگ سنتی و آروم باشه باهاش زمزمه میکنم و با احساس سرم رو تکون میدم(کل خانواده عاشق این کار من هستن).خجالت

یه عکس هم از بستنی خوری که دیشب بابایی گرفته از من:

خوب دیگه خیلی خسته شدین، ببخشید، من چون دیر به دیر میام پستهام طولانیه. فعلا با بای!بای بای

کم کم دارم راه میرم!

سلام، خوبین؟ یک خبر جدید! ۴ روز پیش یعنی ٢۵ مهر ١٣٨٩، من واسه اولین بار ٣ قدم راه رفتمهورا. خیلی تجربه جالب و لذت بخشی بودقلب. هم خودم کلی ذوق کردم و هم بقیهنیشخند.دیشب هم ٢ قدم دیگه اضافه کردم و ۵ قدم رفتماز خود راضی.

هفته پیش با مامانی و بابایی رفتیم پیک نیک، جاتون خالی خیلی خوش گذشت. واسه اولین بار توی پارک تاب و سرسره سوار شدم که خیلی کیف داشتبغل. عکسهای منو ببینید:

 

اینجا همه‌ی حواسم به بچه هایی بود که بازی میکردن!زبان

فعلا خدانگهدار!بای بای

 

یک مرحله پیشرفت

سلام، خوبین؟ این یک پست خیلی کوتاههچشمک، مامانی فقط اومده که بهتون بگه من ۴ شنبه هفته پیش یعنی ١۴ مهر ١٣٨٩ واسه اولین بار بدون کمک و اینکه دستمو به جایی بگیرم، بلند شدم و ایستادم.هورا عمه جونم هم خونمون بود، عمه و مامان و بابا اینقدر ذوق کرده بودن که هی میگفتن یه بار دیگه بلند شو.نیشخند

راستی هر کلمه ای هم که بهم میگن سعی میکنم تکرار کنم، البته با حروف خودم!خجالت

ما رفتیم، فعلا بای!بای بای 

موهام کوتاه شدن!

خوابسلام، خوب هستین؟ بالاخره بعد از ٢ ماه و نیم مامانی اومده که وبلاگمو آپدیت کنه!لبخند

یکی از مهمترین خبرها اینه که من یکماه پیش یعنی پنج شنبه ١١ شهریور ١٣٨٩، واسه اولین بار با بابایی،مامانی و مامان جون رفتم سلمونی، اونم از نوع مردونشاز خود راضی، ولی در تمام مدتی که موهام رو کوتاه میکرد گریه کردم!گریه در عوض نتیجش خوب بود. عکسهای قبل و بعد از سلمونی:

 

حدود ٢ ماهی میشه که ٨ دندونه شدم، ۴ تا بالا و ۴ تا پایین. ولی هنوزم خوب غذا نمیخورم، من عاشق میوه‌ها هستم.خوشمزه

تازگیها به طور واضح و مشخص "بابا و مامان" رو صدا میزنم، البته "دایی و بیا" رو هم خیلی قشنگ میگمقلب. میتونم روی پاهام بایستم، ولی هنوز راه نمیرم!زبان

راستی عکسهای منو در حال تاب بازی ببینید:هورا

اینم عکس خوابیده:خواب

 

 

مامانی یه تل داره که من خیلی دوستش دارم و وقتی میبینمش میگم بزنه به سرم:

راستی دو هفته ای میشه که ماشینمونو عوض کردیماز خود راضی، ٢ روز بعد از اینکه ماشینو عوض کرده بودیم با مامان و بابا رفته بودیم خیابون که من یه ماشین شبیه ماشین جدیدمون دیدم و شروع کردم به دست و پا زدن و اشاره کردن بهش، یعنی که اون مال منه!بغل مامانی و بابایی کلی ذوق کردن که من به این سرعت، بعد از ٢ روز ماشینو تشخیص دادم!!! ما اینیم دیگهچشمک.

فعلا چیز دیگه‌ای یادم نمیاد. بای بایبای بای

تولد یک سالگی

سلام به همه دوستای خوبم، خوب هستین؟ من خوبم، ٢ هفته پیش مامانی و مامان جون واسم تولد گرفتن،البته با کمکهای فراوان بابایی،دایی و باباجون که همینجا از همشون تشکر میکنمماچ. من در طول زمان تولد همش شگفت زده بودم و با تعجب به بقیه نگاه میکردم، آخه تا حالا تولد ندیده بودمخجالت.ولی خیلی خوب بود،کلی اسباب بازی و لباسهای قشنگ واسم کادو آوردن قلبو همچنین کلی پولدار شدمهورا. از همتون ممنونم.

من توی تولدم هم مشغول موبایل بازی بودمچشمک

اینم عکس من و پسر عموی عزیزم هامونقلب

اینم من و بابایی بعد از تولدقلب

راستی دیگه توی بلند شدن و ایستادن روی پاهام، البته با دست گرفتن به چیزی، استاد شدمنیشخند. کم کم دارم تصمیم میگیرم که راه برمچشمک

تازگیها اصلا نمیذارم مامانی عکس ازم بگیره، تا دوربینو میبینم میرم طرفش و اگه بهم نده گریه میکنمناراحت

وقتی هم که جارو میزنن، من بعدش میرم زیر فرشها رو چک میکنم که ببینم خوب تمیز شدن یا نهنیشخند

فعلا چیز دیگه‌ای یادم نیست که بگم. بای بای

 

 

 

من دارم یک ساله میشم

سلام دوستای عزیزم، خوب هستین؟

من ۵ روز دیگه یک ساله میشم، خیلی وقته که مامانی فرصت نکرده خاطراتمو بنویسه، آخه من خیلی شیطون شدم و حسابی سرشو گرم میکنمنیشخند. راستی من بالاخره روزی که ١١ ماهم شد تصمیم گرفتم که چهار دست و پا برم، این کارم باعث ذوق زدگیه همه شدهورا اگه میدونستم که اینقدر خوشحال میشن زودتر اینکارو میکردمزبان. چهار دست و پا رفتن خیلی کیف داره، میتونم همه جا برم و به همه چی دست بزنم. نمیدونم چرا درب کابینت‌‌‌ها و کمدها رو بستن!!!ناراحت یک خبر دیگه هم اینه که من الآن ۵ تا دندون دارم، ٢ تا بالا و ٣ تا پایینمژه. چند تا از عکسهای جدیدمو ببینید:

اگه دختر بودم هم خوشگل بودم ها!چشمک

به امید دیدار.بای بای

خبرای جدید

سلام به همه، خوب هستین؟ من خوبم، ٢ هفته پیش یعنی ١٨ اردیبهشت ٢ تا دندون بالاییم دراومدن و من ۴ دندونه شدمنیشخند. این مدت مامانی فرصت نمیکرد که خاطراتمو بنویسه، واسه همین همشو با هم میگمزبان.

چند وقته پیش یه روز رفتیم طاق‌بستان و "دنده‌کباب و جوجه‌کباب" خوردیم، من اولین بار بود که همچین جایی میرفتمخوشمزه. خیلی باحال بود و کلی خوش گذشت، جای همتون خالی بود.

فردای همون روز بابایی منو برد پارک که با هم ورزش کنیم، آخه بابایی میگه من باید از الآن ورزش کردن رو یاد بگیرمچشمک

مامانی چند تا عکس هم از کار با موبایل، لپ تاپ و تلفن که بزرگترین علاقه‌مندیهای من هستند رو براتون میگذاره:بغل

وقتی هم که لپ تاپ گیرم نیاد، با شارژرش بازی میکنممژه

در ضمن من همیشه دنبال چیزای کوچیکی که روی زمین ریخته میگردمنیشخند

یه دونه عکس هم از تختم ببینید، البته من اینجا فقط بازی میکنم و واسه خواب دوسش ندارمزبان

این ٢ تا عکس هم مامانی دیروز گرفته که تازه‌ی تازه هستن، فعلا بای!بای بای

 

خاطرات کیش

سلام، خوب هستید؟

دفعه قبل مامانی خیلی فرصت نداشت تا یک کمی از خاطرات کیش منو براتون تعریف کنه، ما اونجا کلی پاساژای قشنگ رفتیم که من توی همشون کلی دوست پیدا می‌کردم. اما کنار دریا یه دوست بامزه پیدا کردم که اسمش "تینا" بود و صورتشو نقاشی کرده بود، اون خیلی بامزه شده بود، مامان عکسشو گذاشته که ببینید.

 

یک کار جالبی هم بابایی انجام داد، جای پای من و خودش رو گذاشت روی شن‌ها و عکسشو انداخت واسه یادگاری.قلب

وقتی هم که از بیرون برمی‌گشتیم هتل، از شدت خستگی تندی خوابم می‌برد.خواب

خلاصه خیلی سفر خوب و به یاد ماندنی‌ای بود. جای همتون خالیچشمک

نويسندگان

مامان پارسا

Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers